تبليغاتX
داستان نویسی
مربوط به کلاس روزنامه نگاری

درخت گردو

آسمان که ابری می‌شد، رماتیسم عمه مری عود می‌کرد. پیرزن همیشه از سرما شاکی بود و از گرما گریزان، هشتاد و چهار سال زندگی سخت، از تن رنجورش جز پوستی کشیده بر اسخوانهایی لزران، چیزی باقی نگداشته بود. اما عمه که در پس زمینه‌ی ذهنش همچنان به دنبال آرزوهایش می‌گشت، هرازگاهی یکی از آنها را برای‌مان بیان می‌کرد. آرزوی جوانی مجدد و رفتن به روی درخت گردوی توی باغ، یکی از همان آرزوهای عجیب بود.

مادرم چند بار برایم تعریف کرده بود که عمه در جوانی عاشق جک ،پسر همسایه، می‌شود و گه‌گاه همراه هم به بالای درخت می‌رفتند. اما یکبار جک از بالای درخت به روی زمین می‌افتد و در دم می‌میرد. عمه هم دیگر از روبه‌رو شدن با درخت حذر می‌کند، تا اینکه در زمان کهولت سن، حرفهایی از دیدار مجددش با عشق دیرینه‌اش،‌ بر روی درخت می‌زند!

 عمه معتقد بود که بالاخره یک روز به بالای درخت خواهد رفت و در آنجا جک منتظرش است. خودش یکبار به من گفت:

- جک پسر خوش قولی بود. چند سال پیش، بعد از چهل و چند سال به خوابم اومد و گفت به زودی من رو بالای درخت گردو می‌بینه و باهم از اینجا می‌ریم. مطمئنم این اتفاق می‌افته و من و او مثل همون زمان‌ها، روی درخت به هم می‌رسیم.

پیرزن چنان اعتقادی به گفته‌هایش داشت که از ته دل به حرفهایش ایمان یافته بودم. به همین خاطر هر بار که  به باغ می‌رفت، مخفیانه به دنبالش می‌رفتم تا اگر اتفاقی افتاد، از دیدنش محروم نمانم. این وضیعت دامه داشت تا اینکه به یک دبیرستان دخترانه، در نزدیکی شهرمان رفتم و مدتی از خویشاوندان دور شدم. یک شب در خواب عمه را دیدم که به بالای درخت رفته بود و با مردی صحبت می‌کرد. انگار که من نیز کنارشان باشم، رو به من کرد و گفت:

- کاترین، دخترم، دیدی بالاخره به آرزوم رسیدم. من و جک می‌خواهیم به نشانه‌ی خوشحالی‌مون، روی این درخت یه شکل قلب بکشیم.

از خواب که بیدار شدم، هنوز شکل و شمایل قلبی که عمه روی درخت کشید را به خاطر داشتم. حدس زدم که باید اتفاقی افتاده باشد و همان روز به خانه برگشتم. عمه روز قبل و بعد از تحمل یک همفته تب شدید، مرده بود. جسدش را به وصیت خودش در زیر درخت گردو دفن کرده بودند. بلافاصله عازم آنجا شدم و بعد از ادای دین به مزار عمه، ناخودآگاه به بالای درخت رفتم. نقش قلب همان جا بود. درست جایی که در خواب دیده بودم. آن بالا بوی عطر همیشگی عمه می‌آمد و احساس می‌کردم او و جک در حال خندیدن هستند.

 

گروه تفحص

دو طرف جاده‌ی خاکی از فرط عبور و مرور اتومبیل‌ها گود شده بود. وسطش نیز بر اثر عبور موتوسیکلت‌ها و افراد پیاده، کلکسیونی از انواع و اقسام رد و پاها را به نمایش می‌گذاشت. این بین یک برجستگی وجود داشت که به دلیل قرار داشتن قلوه‌ سنگهایی در آن، همچنان خود را به عنوان محل تغییر ناپذیر جاده معرفی می‌کرد. جاده‌ای که از بعد شناسایی جسد چند شهید، از یک ماه پیش پاتوق بچه‌های تفحص شده بود.

من که در آن زمان به برای تهیه‌ی یک مستند از گروه تفحص به مناطق جنگی رفته بودم، با شنیدن خبر یافته شدن اجساد شهدا، همراه گروه عازم آنجا شدم.

در منطقه‌ی مورد نظر سوژه‌های واقعا خوبی برای فیلمبردری پیدا می‌شد. هر روز جسد شهیدی کشف و با پیشروی بچه‌های تفحص، جاده نیز دراز تر می‌شد. در واقع آن جاده برای عبور بیلهای مکانیکی به وجود آمده بود و هستی خود را از شهدا به امانت داشت.

دو هفته که از جستجوی منطقه گذشت، تقریبا تمامی زمینهای اطراف جاده مثل مزارع کشاورزی شخم خورده بودند و وجب به وجبش تفحص شده بود. روز پانزدهم که فرارسید، همه‌ی اعضای گروه به این نتیجه رسیدند که دیگر شهیدی در منطقه باقی نمانده است. پس وسایل جمع شدند و چادرها برای خروج از آنجا روی ماشینها قرار گرفتند. من و افراد گروه فیلمبرداری نیز کول بارمان را جمع کردیم و قصد بازگشت داشتیم، که تصمیم گرفتم برای آخرین بار به انتهای جاده بروم و از دشت باز روبه‌رو تصویرهایی بگیرم.

آن روز بارندگی کمی هم صورت گرفته بود و گل و لای جاده‌ی امکان حرکت سریع را از آدم می‌گرفت. به همین خاطر به روی همان برجستگی قابل اتکای وسط جاده رفتم و مشغول فیلمبرداری بودم که ناگهان احساس کردم چیزی از درون زمین به دور پاهایم می‌پیچد! انگار که گیاهی نامرئی به سرعت رشد می‌کند و ساقه‌های قدرمتندش را به سمت بالا حرکت می‌دهد. یک آن چنان ترسیدم که حتی توان فریاد را از دست دادم. اما چند ثانیه بعد، همه چیز به حالت عادی برگشت. در همین لحظه یکی از افراد باتجربه‌ی تفحص متوجه تغییر حالتم شد و حالم را پرسید. وقتی که موضوع را به او تعریف کردم، کمی فکر کرد و از چند نفر خواست تا همان نقطه را بکنند. همگی حدس زده بودیم او چه فکری کرده و تمامی گروه منتظر نتیجه ماندیم.

بله، تنها با چند متر کندن، جسد مطهر شهیدی دیگر در همان نقطه پیدا شد. جایی که هیچ کس فکر نمی‌کرد چیزی آنجا بیابیم و حالا خود شهید برای شناسایی و بازگشت جسدش به نزد خانواده، دست به کار شده بود.

 

حسرت پدر

بابا، مرد شکست خورده‌ای بود. تا آنجا که به یاد دارم، تمامی عمرش را در جهت خرید بلیطهای شانس و شرط بندی در مسابقات اسب دوانی طی کرد. هیچ گاه او را شاد ندیدم. در آخر عمر از بخت بد خود می‌نالید و از اینکه زندگی خود و خانواده‌اش را در طمع شانسی بزرگ از دست داده، خود را شماتت می‌کرد. با وجود این، انگار که عادت به شرط بندی داشته باشد، حتی در روز مرگ نیز به تماشای مسابقات اسب دوانی رفته و همان جا سکته کرده بود.

هرچند دلخوشی از او نداشتم، اما از مرگش بسیار ناراحت شدم. بیشتر برای خود او متاسف بودم که چرا عمر خود را به بطالت گذرانده و تصمیم گرفتم هر طو شده، مراسم ترحیم آبرومندی برایش برگزار کنم. پس تمامی پس انداز اندکم را وقف این تصمیم کردم و سرکوفهای ماری، همسرم را به جان خریدم.

مراسم که تمام شد. ماری به نشانه‌ی قهر خانه را ترک کرد. او رفت و کودک دو ساله‌مان را نیز با خود برد. تنها شدم و سعی کردم خودم را با آلبوم عکسهای قدیمی‌مان سرگرم کنم. از خانواده‌ی چهار نفری ما، پدر، مادر و خواهرم، هر سه مرده و من مانده بودم. آن لحظه چنان احساس تنهایی و غربت وجودم را فرا گرفت که مانند یک کودک یتیم پدر و مادرم را صدا کردم. می‌گریستم و فریاد می‌زدم که صدای زنگ تلفن مرا به خود آورد.

گوشی را که برداشتم، از شندین صدای مرد آن سوی خط در جا خشکم زد. بابا بود که به من می‌گفت شماره و تاریخی را یادداشت کنم. شماره مربوط به یک اسب بود و تاریخ، زمان برگزاری یکی از بزرگترین مسابقات اسب دوانی کشور، بابا چند بار تاریخ و شماره را تکرار کرد و سپس صدای بوق اشغال آمد. به خودم که آمدم، دیدم روی تخت دراز کشیده‌ام. نفهمیدم به راستی پدر با من تماس گرفته بود یا اینکه خواب دیده بودم. هرچه بود هنوز شماره و تاریخ را از حفظ داشتم و همان لحظه به مرکز برگزاری مسابقات رفتم و با اطمینانی باور نکردنی، سند خانه‌ام را به عنوان مبلغ شرط بندی گرو گذاشتم. نتیجه‌ی این عمل عجیبم، برنده شدن اسب مورد نظر در مسابقه و بردن چند صد هزار دلار بود. هنوز هم این سوال برایم باقی مانده که پدر آن روز در خواب با من صحبت کرد؟ یا اینکه ...

نوشته شده توسط علیرضا در ساعت 14:15 | لینک  | 

حاجی تنه‌ی سنگینش را روی تخت رها کرده بود. باد خنکی دور حیاط چرخ می‌زد و از بین توری پشه بند، خودش را به جسم داغ او می‌رساند. چند دقیقه‌‌ای از بیدار شدن حاجی می‌گذشت و با وجود وزش باد، احساس گرمای شدیدی می‌کرد. چند بار دست روی زانویش گذاشت تا از جا برخیزد، ولی دوباره سرجایش نشست و نگاه حیرانش را توی حیاط بزرگ خانه‌اش گم کرد.

"این دیگه چه کابوسیه یقه‌ی ما رو گرفته؟ لااله الاا..."

زمزمه‌های حاجی که به عصبانیتش ختم شد، ناگهان صدایش را بلند کرد و داد زد:

- زینت ... زینت کجایی زن...

زینت به سرعت از توی اتاق خودش را به حیاط رساند و قبل از آنکه صدای بلند همسرش، تبدیل به فریاد شود، حاضر به خدمت شد:

- جانم حاج‌ آقا، کاری داشتی؟

- خب حتما کارت داشتم که گفتم بیای. برو یه کم برام دوغ خنک بیار. یخ داریم دیگه؟

زینت رفت و حاج آقا با نیم خیز شدن، ناله‌ی تخته‌ی چوبی را درآورد. سرجایش که نشست، دست برد و از زیر تشک، بادبزن حصیری را خارج کرد و خودش را باد زد.

- بفرما حاج آقا اینم یه لیوان دوغ خنک.

حاجی لیوان را لاجرعه سرکشید و دستش را به علامت نشستن زینت، روی تخت کوبید. زینت بی‌صدا نشست و چشم به دهان همسر متمولش دوخت.

- چند شبه خواب بد می‌بینم زینت. این زنکه... اسمش چی بود؟ همون که ازشون اون زمینها رو خریدم. همون که شوهرش چند سال پیش رفت زیر ماشین...

- رقیه خانوم. بنده‌ی خدا، راستی چی شد؟ کجا رفت؟

حاج آقا با غیظ نگاهی به همسرش انداخت و گفت:

- نگفتم داستان بباف، اسمش رو گفتی کافیه. یه چند وقتیه توی خواب  این زنه رو می‌بینم که می‌خواد جسدم رو آتیش بزنه. بدنم همین جا افتاده، زیر تخت. چادر سیاهش رو دورم می‌پیچه و...

زینت لبایش را گزید و مشغول ذکر شد. حاجی مکثی کرد و ادامه داد:

- بیخود شلوغش نکن. من به اندازه‌ی کافی حق و حقوق اونها را بهشون دادم. اما زنکه کولی بازی درمی‌آورد. می‌گفت سرقیمت زمین بهشون کلک زدم و می‌خوام مال یتیم هاش رو بالا بکشم. گفتم برو بابا ... اصلا ولش کن.یعقوب صمدی، شاگرد حجره‌ی حاج محمود، می گفت انگاری با صغیرهاش رفته تو ولایت خودش تویه کلبه خرابه زندگی می‌کنه... زنکه‌ی کولی... حقه باز ...حالا دیگه برو صبح باید زود بیدار شم.

زینت حرفی نزد و حاجی پشت به او به پهلو دراز کشید. خیلی زود صدای خرناسه‌اش بلند شد و زینت در حالی که به سمت اتاق می‌رفت زیر لب گفت:

- خدا بخیر کنه. دیوار ظلم سسته، بترس از...

صبح که زینت برای بیدار کردن همسرش به حیاط آمد، از حاجی خبری نبود. به خیال آنکه به حجره رفته، رختخوابش را جمع کرد. هنوز کارش تمام نشده بود که با صدای در، بلند گفت:

- چیه بابا؟ چه خبره؟ اومدم دیگه؟... در رو شکوندی.

در را که باز کرد از دیدن چهره‌ی سوخته‌ی رقیه خانم خشکش زد:

- شمایید رقیه خانوم؟ حاجی نیست. رفته...

رقیه بدون هیچ حرفی زینت را کنار زد و داخل شد. تخت را نشان داد و گفت:

- جسد حاجی زیر تخته. مگه نمی‌بینش. اومدم از سهم یتیمهام یه کاسه آش بهش بدم.

رقیه خانم کاسه‌ای را از زیر چادرمشکی‌اش خارج کرد و محتویات آن را روی تخت پاشید. آتش همه جا را فراگرفت و صدایی ضجه زنان به هوا برخواست:

- سوختم سوختم... آتیش...

با صدای حاجی، زینت به سرعت به طرف حیاط دوید. هنوز لیوان دوغ توی دستش بود و با هیجان گفت:

- چیه حاج آقا؟ چی شده؟

- رقیه خانوم کجاست؟ اون کاسه‌‌ش چی شد؟چادرمشکیش...

زینت نفس بلندی کشید و چراغ حیاط را روشن کرد:

- خواب دیدی حاج آقا. همین نیم ساعت پیش از من یه لیوان دوغ خواستی. بهت دادم چشات گرم شد و خوابیدی. داشتم لیوان رو می‌شستم که دوباره داد کشیدی.

حاج آقا نگاهی به اطراف انداخت و این بار با مهربانی بیشتری از زینت خواست کمی کنارش بنشیند:

- بازم همون خواب رودیدم. راتسش یعقوب می‌گفت رقیه و بچه‌هاش از نداری توی یه کلبه وسط یه باغ متروکه زندگی می‌کردند که یه شب کل باغ آتیش می‌گیره و همگی می‌سوزن. پسره‌ی احمق می‌گفت رقیه نفرینم کرده منم با عذاب بمیرم. اما من که بهشون بدی نکردم که آهش دامنم رو بگیره. ها، درسته؟

زینت حرفی نزد و همین همسرش را عصبانی‌تر کرد:

- چیه؟ تو هم فکر می‌کنی من حقشون رو خوردم. اصلا گور پدر تو و اون زنکه و بچه‌هاش ... گور پدر ...

زینت به سرعت رفت و حاجی را با افکار پریشانش تنها گذاشت. تصور تحقق نفرین رقیه، خواب را از چشمانش می‌ربود. می‌خواست به کنار حوض برود که دستی گرم روی شانه‌‌اش قرار گرفت و جا خورد. به عقب برگشت و گفت:

- تو کی هستی دیگه؟ توخونه‌ی من چیکار می‌کنی؟ صورتت چرا این جوریه؟

صدای زینت از توی اتاق به گوش رسید که می‌گفت:

- با من بودی حاج‌ آقا؟

حاجی از جا برخاست و درحالی که به طرفی نگاه می‌کرد، رو به زینت گفت:

- زنگ بزن کلانتری چند تا آژان بفرستن این زن  رو از خونه‌مون بندازن بیرون.

زینت که اکنون از پنجره حیاط را نگاه می‌کرد. چشمانش را ریز و درشت کرد و گفت:

- حاج آقا کدوم زن رو می‌گی؟ اینجا که کسی نیست.

حاجی با عصبانیت به سمت زینت رفت و با انگشت به سمتی اشاره کرد، می‌خواست چیزی بگوید که برای مدت طولانی مکث کرد و سپس گفت:

- یعنی چی؟ کجا رفت؟ همین جا بود. همین جا کنار تخت.

زینت با نگرانی به همسرش نگاه کرد و قبل از آنکه پنجره را ببندد گفت:

- تو رو خدا حاج آقا فردا برو پیش این دکتر ارمنیه، می‌گن کارش خیلی خوبه.

با بسته شدن پنجره حاجی چند بار روی شیشه کوبید و ناگهان انگار که دچار برق گرفتگی شده باشد، تکانی آنی به هیکل درشتش داد و در برابر نگاهها متعجب زینت، مردمک چشمانش را به اطراف گرداند. سپس گویی که کسی پشت سرش قرار گرفته، به عقب برگشت و دیگر حرفی نزد.  زینت کمی به همسرش و رفتار عجیبش خیره‌ ماند، می‌خواست پرده را بکشد که صدایی به گوشش خورد. دوباره حیاط را نگاه کرد. حاجی را دید که با فریاد به سمت زیرزمین می‌دود:

- آتیشت می‌زنم. نیست و نابودت می‌کنم...

زینت به سرعت به طرف در خانه دوید و به کوچه رفت. با فریاد هماسیه ها را خبر می‌کرد که در همین حال صدای انفجاری از خانه به گوش رسید و متعاقب آن شعله های آتش از هر سو زبانه کشیدند...

سپیده‌ی صبح که از راه رسید، از خانه‌ی بزرگ حاج ناصر چیزی نمانده بود. زینت دیگر نایی برای شیون نداشت و هنوز به حرفهای مرد همسایه فکر می‌کرد که یک ساعت قبل به او گفته بود:

- خدا صبرتون بده زینت خانم، جسد حاجی رو زیر تختش توی حیاط پیدا کردیم. تو دست و پاش یه چیزی پیچیده بود، یه چیز مثل یه چادر مشکی...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا در ساعت 19:13 | لینک  | 

پدر بزرگم " ارباب متی" مرد آرام و مهربانی بود. با وجود آنکه به ندرت می‌خندید، اما کمی نگاه به چهره‌ی مثلثی و چشمهای بی‌کینه‌اش، احساسی مملو از آرامش و نوعی آشنایی دیرینه به آدم منتقل می‌کرد.

لقب "ارباب" را اهالی دهکده به او داده بودند. از قرار اجداد متی، جزو ملاکین بزرگ منطقه بودند که از این برتری جز نامی برای پدربزرگ باقی نمانده‌ بود.

در کودکی بارها از زبان پدر شنیده بودم که چطور پدربزرگ را به خاطر فروش ارزان زمیناهایش، شماتت می‌کرد. او هم مانند بسیاری از اهالی دهکده اعتقاد داشت که پیرمرد مجنون شده و از روی سفاهت، جایگاه برتر آبا و اجدادی اش را از دست داده‌است.

این بین خود متی نظر دیگری داشت. هر بار که همراهش به چراگاه گوسفندان می‌رفتم، خیره به مرغزارهای سرسبز طبیعی نگاه می‌کرد و سپس گویی جذبه‌ای قوی، هوش او را ربوده باشد، شعر می‌خواند و اشک می‌ریخت. از عشق به زادگاهش می‌گفت و اینکه چرا باید کسی خود را مالک این همه زیبایی بداند؟ طبیعتی که متی‌ معتقد بود مثل ما جان دارد و نفس می‌کشد. رو به من می‌گفت:

- پسرم جان، این که ما اسمش رو نسیم گذاشتیم در واقع نفس زمینه! می‌خواد با اون ما رو از وجود خودش با خبر کنه. می‌خواد ما هم باهاش همنفس بشیم.

سپس شروع به کشیدن نفس‌های عمیق می‌کرد و سرآخر می‌گفت:

- خدا رو شکر که امروز هم وجود مون پر از در و گوهر شد. اینها گنج واقعی هستند و اونوقت مردم من رو به خاطر از دست دادن چند تا سند کاغذی شماتت می‌کنند.

هرچند آن روزها سن زیادی نداشتم، اما به نوعی متوجه معنی عمیق حرفهای پیرمرد می‌شدم. کسی که به خاطر رفتارهای عجیبش حتی در بین خانواده‌ی خود نیز از احترام لازم برخوردار نبود. مرتب مورد تمسخر واقع می‌شد و هر روز در تنهایی خود بیشتر فرو می‌رفت.

به جز بابا یوحنا، متی سه پسر هم داشت. فرزندانی که پیش از موعد مقرر به ارثیه‌ی خود رسیده بودند و دیگر کاری به کار پیرمرد نداشتند. به قول خود متی، از داشته‌های دنیا تنها من نصیبش شده‌بودم که آن هم به خاطر یک پای علیلم بود و مرگ مادر، که باعث شد بابا برای خلاصی از دستم، مرا پیش پدربزرگ بگذارد.

از روزی که مهمان دائمی خانه‌ی پدربزرگ شدم، زندگی هر دوی‌مان دستخوش تحول شد. هم من از گزند اخلاق تند بابا راحت شدم و هم متی از تنهایی درآمد. آن روزها چنان احساس خوشبختی می‌کردم که گویی تازه متولد شده‌ام. هرچند که دوران این خوشی کوتاه بود و خیلی زود به تاثیر گذارترین روزهای زندگی‌ام رسیدم.

وقتی که زمزمه‌ی احداث سد در نزدیکی دهکده به گوش رسید، تمامی اهالی از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. نمایندگان دولت و شرکتهای خصوصی مجری طرح، قیمتهای فوق العاده‌ای را برای هر جریب زمین پیشنهاد می‌کردند که این برای تمامی اهالی روستا شانس بزرگی محسوب می‌شد. همه به جز پدربزرگ که وقتی فهمید آب پشت سد قرار است سراسر چراگاههای طبیعی را بپوشاند، انزوای چندین ساله  را کنار گذاشت و اولین مخالفت را در جلسه‌ی شورای دهکده عنوان کرد. آن روز متی، نه در نظر من، بلکه در نظر همگان همان ارباب سابق شده بود. با قدرت حرف می‌زد و با جسارت نظر نمایندگان شرکتها را رد می‌کرد.

پیرمرد اعتقاد داشت که این سد مقدمه‌ی تاسیس کارخانه‌های جدید و نابودی تمامی مناظر طبیعی منطقه‌ است. چنان از دشت و کوه حرف می‌زد که گویی موضوع صحبت در مورد یکی از عزیزانش است. چنین حرارتی هم باعث شد تا بعضی از جوانان روستا با او همنوا شوند. اغتشاشی به پا شد و جلسه به هم خورد.

 از همان روز اهالی به دو دسته تقسیم شدند. اندک جوانان طرفدار پدربزرگ و عموم هواداران کدخدا مارتین، متمول ترین مرد روستا، مارتین از زمان جوانی با پدربزرگ احساس رقابت می‌کرد. این موضوع را یکبار از زبان پدر شنیدم. گر چه حالا و در این رقبابت نابرابر پیش آمده، مارتین احتیاج به تلاش زیادی نداشت اما گویی که زخمهای کهنه دهان بازکرده باشند، تلاش بی نظیری برای از پا درآوردن رقیب از خود نشان داد. چنانچه تنها ظرف چند روز اندک هواداران پدربزرگ میدان را خالی کردند و پیرمرد تنها ماند.

آن روزها میدان دهکده‌ی سن باستین، هر روز شاهد فریادهای پیرمردی بود که روزگاری ارباب خطابش می‌کردند. ارباب پیر از اهالی برای نجات خاک آبا و اجدادیشان طلب کمک می‌کرد. مثل یک تشنه که با استغاثه طلب آب می‌کند، یا به قول مارتین " ارباب گدایی می‌کند"!

دیگر پدربزرگ متی‌، آن آدم سابق نبود. دیگر در هنگام خیره شدن به مرغزار، معاشقه نمی‌خواند. شعرهایش به مرثیه شبیه بودند و خودش به آدمهای مصیبت زده. خوشبخت ترین مردی که به عمرم دیده بودم، حالا دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشت.

البته اقدامات متی تنها به این امور پیش و پا افتاده محدود نمی‌شد. اندک پس اندازش را با فروش چند راس گوسفندش به مقدار قابل قبولی رساند و اینبار سعی کرد با طرح شکایت در مراجع قضایی و گرفتن وکیل، دعوایش را پیش ببرد. دعوایی که خیلی زود علاوه بر نابود کردن دار و ندار پدربزرگ، به شکست او منجر شد.

بعد از آن دیگر شمشیرها غلافی نداشتند و پیرمرد نایی برای مبارزه نداشت. هر روز کسی از اهالی زخم زبانی به او می‌زد و همه او را مانعی برای خوشبختی شان می‌دانستند. حتی یکبار چند نفر در کافه‌ی روستا به او حمله کردند و به شدت کتکش زدند. آن شب وقتی که دیدم چطور پیرمرد تحقیرشده، صورت زخمی اش را از نوه‌اش مخفی می‌کند، دانستم که به زودی اخبار بدی خواهم شنید. خطر را حس کردم و از پدربزرگ خواستم دهکده را ترک کنیم. اما او کله شق تر از آن بود که میدان را خالی کند. یا شاید عاشق تر از آن، که معشوق طبیعی‌اش را رها کند.

آن شب با صدای خرخر دنده‌های شکسته‌ی متی به خواب رفتم و صبح با دیدن جای خالی‌اش بیدار شدم.چیزی در درونم فریاد زد که دیگر او را نخواهم دید. حسی که هنوز هم یادآوری‌اش آزارم می‌دهد.

به زحمت خودم را به چوبدستی هایم رساندم و با سرعتی که برایم امکان داشت به طرف مرکز روستا حرکت کردم. بین راه چند بار زمین خوردم تا اینکه به میدان رسیدم. آنجا پدر داشت با بعضی از طرفین دعوای شب گذشته بگو مگو می‌کرد. گویی به رگ غیرت او و عموهایم بر خورده بود که چطور پدرشان تا حد مرگ کتک خورده است.

پدر مرا که دید به طرفم آمد و گفت:

- بابابزرکت کجاست؟

جوابش را ندادم و خودش فهمید که بی‌اطلاعم، می‌خواست حرف دیگری بزند که صدای انفجاری مهیب همه مان را نقش زمین کرد. انفجار از طرف تاسیسات سد می‌آمد. بعد از آرام شدن اوضاع همه به طرف تاسیسات دویدن و نفر آخر من و صدای چلق وچلق عصایم بودیم.

هنوز به تاسیسات نرسیده بودم که کسی فریاد زد:

- متی کار خودش رو کرد، اینجا همه چیز داغون شده...

در آن شرایط گیجی ابتدایی انفجار، هر کس چیزی می‌گفت و به سمتی می‌دوید. من هم ناخودآگاه به سمتی می‌رفتم که تپش قلبم به آن سو می‌کشاندم. جایی که بدن زخمی پیرمردی روی زمین آرام گرفته بود. چنان آرمشی که گویی سالها به خواب رفته است...

چند روز بعد تاسیسات کار خود را از سر گرفت. به قول کدخدا مارتین، خوش شانس بودیم که کله شقی یک پیرمرد تنها به مرگ خودش ختم شد و صاحبان شرکت کار خود را از سر گرفتند. آنها کارشان را تنها چند روز بعد از انفجار شروع کردند و کسی در مراسم ختم ارباب متی شرکت نکرد. پدر و عموهایم نیز از ترس بی کلاه ماندن سرشان، مراسم مختصری برپا کردند و حتی به پیشنهاد مارتین، جسد متی را دورتر از گورستان دهکده، دفن کردند. روی یک بلندی مشرف به چراگاههای سرسبز طبیعی...

سال گذشته که بعد از سالها دوری به مکان سابق دهکده برگشتم، از آن اماکن خاطرانگیز چیزی باقی نمانده بود. حتی گورستان قدیمی دهکده هم تخریب شده و روی آن رختکن کارگران یکی از کارخانه‌های شهرک صنعتی ساخته شده بود. تمام پیشگویی های متی در مورد آینده‌ی روستا و مناظر طبیعی را به عینه دیدم. از نابودی مراتع گرفته تا آثار پیشینیان ما در گورستان، تنها چیزی که باقی مانده بود، گور یک مرد بر بالای یک بلندی مشرف به چراگاههای دستنخورده بود. متی هنوز هم آنجا بود و هنوز رو به مرغزارها شعر می‌خواند.

 

 

نوشته شده توسط علیرضا در ساعت 10:50 | لینک  | 

از علیرضا محمدی ( لطفا به اسم خودم باشد)

کبریت شعله ور شد و تا شعاع نیم متری را روشن کرد. زن از روی تجربه می دانست که حداقل تا چند متری اش هیچ جسمی وجود ندارد تا بازتاب آن، شعاع این نور لرزان را افزایش دهد. اما چطور امکان داشت؟ قبل از اینکه چراغهای سالن بزرگ خاموش شوند، او خود را به درون راهرویی به عرض حداکثر سه متر رسانده بود. با این حساب اگر چند قدم به چپ و راست می رفت، می بایست دستش به دیواری می‌خورد. اما او بعد از خاموشی ناگهانی چراغها، هرچه کورمال به دنبال دیواری گشته بود، چیزی نیافته و احساس می کرد به جای یک مکان مسقف، در دشتی بزرگ قرار گرفته است.

زن کبریتی دیگر روشن کرد و اینبار آن را رو به بالا گرفت، می‌خواست سقف را ببیند و با دین آن کمی احساس آرامش کند. هرچند به سختی، ولیکن رفته رفته طرحهای روی سقف زیر آن نور ضیعف جان گرفتند و زن خیالش راحت شد که هنوز هم در همان محیط اسرار آمیز قرار دارد.

صبح بود که همراه دختر کوچک و همسرش برای بازدید از شهرک تاریخی کنار شهرشان، به این قصر قدیمی وارد شده بودند. قصری که راهنما می‌گفت قدمت آن به قرون وسطی باز می گردد. راهنما صاحب قصر را پرنسسی معرفی می‌کرد، که بعد از تجربه‌ی یک عشق نافرجام خود را در همین قصر به آتش کشیده و حین سوختن نفرین کرده که اگر نامزد و هر کدام از منتسبین او پای به این قصر بگذارند، تا ابد گرفتار دالانها پیچ در پیچش شوند.

زن اعتقادی به خرافات نداشت، اما از زمانی که از سایر گردشگران دور افتاده و به دنبال گربه‌ ای زیبا و سفید، همسر و دخترش را ترک کرده بود، چند ساعتی می‌گذشت و او همچنان راه درست را نمی‌یافت. از همان زمان گم شدن، چند باری آن گربه‌ی سفید و زیبا را دیده بود که مثل شبحی مقابلش ظاهر شده و بعد میو میو کنان ناپدید شده بود. گربه ظاهری معمولی داشت. اما زن نمی‌دانست که چرا با دیدنش به یاد خاطره‌ای محو و دور می‌افتد. انگار که آن گربه را از سالهایی دور می‌شناسد. شاید از زمان کودکی یا حتی قبل از آن! هر چه بود افسون گربه زن را به سالنی بزرگ کشانده بود و بعد از آن با خاموشی ناگهانی چراغها، حالا دیگر زن نه صدایی می‌شنید و نه جایی را می‌دید.

نقش و نگارهای روی سقف که با خاموشی آتش کبریت، رنگ باختند. زن کبریتی دیگر روشن کرد. این بار سعی کرد نقوش روی سقف را دنبال کند و خود را به دیواری برساند. با کمک یک دیوار می‌توانست دری یافته و وارد آن شود. پس مرتب کبریت روشن کرد و نقوش را به سمتی که معلوم بود به تقاطعی ختم خواهند شد، دنبال کرد. اما هر نقشی به نقش دیگری ختم می‌شد و این وضعیت آن قدر ادامه یافت که زن دیگر توان راه رفتن نداشت.

به ناچار روی زمین نشست و کمی بعد دراز کشید. یعنی امکان داشت او هم گرفتار نفرین قصر شده باشد؟ اما به فرض صحت این موضوع زمانه‌ی او کجا و شاهزاده‌ی نفرین شده کجا. اصلا شاید بهتر بود او خود را اسیر این اوهام پوچ نمی‌کرد؟ حتما با خاموشی چراغها وارد یک سالن بزرگ شده و نیافتن هیچ در و هیچ دیواری هم به همین خاطر بود؟ یا شاید...

با برخورد جسمی گرم به دستانش، زن سوالات ذهنی اش را به یکباره فراموش کرد و با فریاد از جا جهید. با دستان لرزان خلال کبریتی را روشن کرد و به جستجوی اطراف پرداخت. چیزی دیده نمی‌شد و به محض خاموش شدن کبریت، احساس کرد موجودی از پشت سر در حال عبور از بین پاهایش است. موجود دور پایش می‌پیچید و خود را به ساق پاهای او می‌مالید. زن به قدری ترسیده بود که تا چند لحظه توان هیچ کاری نداشت. عاقبت کبریت دیگری روشن کرد و همان گربه‌ی سفید را دید که خود را برای او لوس می‌کند.

- وای تویی ملوسک؟ داشتم از ترس زهره ترک می‌شدم. به خیالم اومد تو ماری چیزی هستی.

زن این را گفت و بی اختیار مشغول نوازش گربه شد. دیدن گربه آرامشی را به او بخشید که مدتها خود را از آن بی بهره می‌دانست. آرامشی همچون روزهای خوب کودکی، همان زمان که ....

- یادم اومد تو شبیه گربه ای هستی که من خیلی وقت پیش داشتم. "ملوسک" اسمش ملوسک بود. تو عین ملوسکی...

حالا زن اندکی از ترس و واهمه اش را در سر انگشت نوازش ریخته و روی موهای نرم گربه رها می‌کرد. هرچند کمی بعد یاد وضعیت بغرنش افتاد و رو به گربه گفت:

- تومی‌تونی منو از اینجا ببری بیرون؟ آره؟ می‌تونی؟...

این سوال چند بار دیگر توسط زن تکرار شد و سپس انگار که گربه متوجه حرفهای او شده باشد، به آرامی به راه افتاد. زن برای اینکه گربه را گم نکند، به حالت چهار دست و پا به دنبالش رفت. کمی بعد گربه در جایی ایستاد و روی زمین نشست.  

- چی شد؟ اونجا چه خبره؟

پاسخ زن در شعله ی کم نور کبریتی که روشن کرد، نهفته بود. زمانی که او در پرتو آن نور لرزان، چیزی را دید و فریاد زد:

- آفرین ملوسک تو یه در پیدا کردی...

زن هنوز کلمه ی آخر جلمه اش را ادا نکرده بود که در با صدای غژغژ باز شد. نسیم خنکی وزیدن گرفت و شعله ی کبریت را خاموش کرد. گربه به آغوش زن خزید و هر دو در انتظار دیدن کسی که در را باز کرده، چشم به چهار چوپ دوختند.

انتظار که طولانی شد، زن به خود جرات داد تا از در وارد شود. او باید تکلیف خود را با این وضعیت نامعلوم روشن می‌کرد. پس گربه را در آغوش گرفت و به سمت در رفت. اندکی در چهار چوب ایستاد و وارد شد.

فضای آن طرف در کمی سردتر بود. تاریکی هنوز حرف اول را می‌زند و زن خیال نداشت دیواری را که یافته بود، رها کند. به همین خاطر گربه را با دست چپش گرفت و با دست راستش دیوار را لمس کرد.

دست زن در طلب یافتن چیزی روی دیوار بالا و پایین می‌رفت و پاهایش، نه چندان مطمئن، او را به جلو می‌بردند. کمی بعد صورت زن به دیواری خورد و دانست که ایجا انتهای اتاق است. چهار دیوار اتاق که به همین روش شناسایی شدند، زن دوباره به در رسید و دانست که باید این محیط بسته را ترک کند.

اما حالا در بسته شده بود و او هرچه تلاش کرد، در چوبی از جایش تکان نخورد. با ناامیدی به روی زمین نشست و سعی کرد چیزی را پیدا کند و با آن در را بگشاید. کورمال دستش را به روی زمین می کشید و این طرف و آن طرف می‌رفت. یکبار دستش به گربه خورد و بار دیگر به برجستگی کف اتاق، اما بار سوم چیزی همانند دو پوتین به دستش خورد و متعاقب آن دو ساق پا، در همین لحظه در باز شد و نور همه جا را فراگرفت. جمعیت زیادی داخل شدند و یکی گفت:

- اینجا آرامگاه ابدی یک زن به نام کاترین و گربه ی مورد علاقه اش است. او در سال 1920 یعنی درحدود هشتاد سال پیش به همراه همسر و دخترش برای بازدید از قصر به اینجا آمده بود. ولی به ناگاه گم می‌شود و کمی بعد جنازه اش در یکی از زیرزمین های مخفی قصر پیدا می‌شود. افسانه ای است که می‌گوید پرنسس صاحب قصر، نامزد خود و منسوبان او را نفرین کرده بود که هر کدام پای به قصر بگذارند، هیچ گاه انیجا را ترک نکنند. بعد از گم شدن کاترین نیز مورخی نسب شناس، کاترین را از نوادگان نامزد پریسس معرفی می‌کند. البته مدیران قصر شما را به اعتقاد به خرافات دعوت نمی‌کنند، ولیکن داستان گم شدن کاترین و اینکه نگهبانان قصر از شبحی شبیه به او خبر می‌دهند که گربه ای به دست در قصر گردش می‌کند، هر انسانی را به تامل وامی‌دارد. حالا به ادامه‌ی دیدارمان می‌پردازیم...

جمعیت که خارج شدند. روح کاترین هنوز دستش را از ساق پای جسد اسکلت شده‌ی خود برنداشته بود. کمی آن طرفتر، اسکلت ملوسک هم به چشم می‌خورد. کاترین دست نوازش روی اسکلت ملوسک کشید و به آرامی گفت:

- پا شو ملوسک، پا شو ما باید راه خروج رو پیدا کنیم. فکر می‌کنم فقط چند دقیقه است که ما راه رو گم کردیم. ما باید هرچه زودتر از این قصر لعنتی خارج بشیم. دخترم منتظرمه. من باید از اینجا خارج بشم...

نوشته شده توسط علیرضا در ساعت 13:44 | لینک  |